ღღJ-u-s-t S-p-r-i-n-g!ღღ
بهار که می آید قلبم تند تر می تپد...
از میان رمز و راز های عــــــــــ ـــشـــــــ ــق ، جز همین ســــــــــ ـــه حرف ، جز همین سه حرفـــــــ ِ ساده ی مــــ ـــیـــ ــان تــــ ـــهــــ ــی چیز دیـــ ـــگـــری ســ ــَــرَم نمی شـود! من ســَرَم نــــــمـــــی شــــود ولـــــی... راســـــــــــــــــتی ، د ِلــــ ـــــَــم که مـــی شــــــود! *** این روزا دارم فکر می کنم بعضی آدما چقدر بی مـــرفــــت شدن!-حالا تو هر جور که دوست داری معرفتو واسه خودت تعبیر کن- آره بعضیا بی معرفت شدن ، هم از نظر معنای رایج و مصطلحش –لوتی گری و مــرام!- و هم معنای واقعی کلام که با ریشه اش تعریف میشه- شناخت!- حتما واست پیش اومده که نشستی توی اتوبوس و تاکسی و ... و ناخودآگاه حرفای دونفر کناریتو میشنوی! یکیشون می ناله از ریزش موی شدیدی که این روزا عایدش شده ، و تو فکر می کنی مخاطبش چی میگه؟! : یه راهی بهت نشون میدم که رد خور نداره! اگه این کارو بکنی حتما ریزش موت برطرف میشه! (به اینجا که میرسه گوش های منم –کاملا ناخود آگاه!- تیز تر میشه!) و ادامه میده: اگه هر روز 20 دقیقه ناخنای انگشت شستتو مثل سوهان رو هم بکشی مشکلت حل میشه!!! (و من اون لحظه به معنای واقعی کلمه حس می کنم شـــــاخ در آوردم!) حالا تو بگو چرا وقتی نسبت به یه موضوعی شناخت کافی نداریم خودمونو علامه و فیلسوف و صاحب نظر فرض می کنیم و با تصور اینکه ایزد منان اطلاعاتی بس جامع و دقیق از ازل تو وجودمون نهادینه کرده ، در مورد همه چی اظهار نظر می کنیم و برای هر دردی نسخه که چه عرض کنم ، طومـــــــــار(!) تجویز می کنیم؟! حالا بریم سراغ معرفت اونم از بعد مرام فردی انسانها! تو چقدر دلگیر میشی اگه: اگه یکی از دوستان ِ گرامیت (که اگه بشه بهش گفت دوست!) در تمام طول سال ،- اونم در حالی که هر روز می بینیش و می بینــت ، و حتی یه سلام خشک و خالی هم بین طرفین رد و بدل نمیشه و انگار وجود هر کدوم واسه اون یکی اصلا "تعریف نشده" است – آخر سال که میشه یهو جلو میاد و چنان گرم سلام می کنه که همون موقع می فهمی که سلام گرگ بی طمع نیست! و بعد ازت چی می خواد؟! : میشه جزوه فیزیکتو چند روز بهم قرض بدی؟! و تو در حالیکه در بهت و ناباوری سیر می کنی به خاطر نیکی کردن و در دجله انداختن (!) قبول می کنی! اما... قضیه همین جا ختم نمی شه! شنیدی میگن به یکی که رو بدی...؟! حالا که انگار دست خط ِ نسبتا خوب و نظافتی که در رسم الخطت وجود داره ، به ذائقه دوست گرام(!) خوش اومده ، می فهمی که ای وااای! این قصه سر دراز دارد! و تو به خاطر گیر کردن تو رودربایستی ، مجبور میشی تموم جزوه های نازنینتو به همون دوست گرام (اونم در حالیکه به رسم عادت نوخاسته ی این روز هایت(!) ، منتظر تلفنشی که زنگ بزنه و بگه: عزیــــــــــــــزم میشه بیام در خونتونو فلان کتاب و دفتر رو ازت بگیرم؟!) بدی... و بقیه ماجرا و برگشتن جزوه عزیزت در حالیکه تموم برگه هاش تا خورده و بعضیاشم به لطف بعضی ها "آبگوشتی" شده... و البته لازم به ذکره که بنده اصولا با قضیه "ذکات علـــم" و جزوه دادن مشکلی ندارم! اما وقتی فکر می کنی که طرف مقابلت واسه خودت هیچ ارزشی قائل نمیشه و تو رو واسه (آخه چی بگم؟!ها؟!ها؟!ها؟!) میخواد ، اونوقته که تا فیها خالدونت می سوزی!!! خوب حالا آقا جان ، تو رو به جان اون عزیزت بیا و یه مثقال معرفت داشته باش و نزن وجود طرف مقابلتو مثل چی لگد مال کن دیگه! اِ اِ اِ اِ... ______________________________ پ.ن: خدای با معــــرفتم ، یادمه یه روز واسه چیزی که واسم پیش اومد و از روی نادونیم تو رو مقصر می دونستم ، کلی شاکی شدم ازت! اما حالا...همین الان...توی همین لحظه بابت اینکه اون اتفاق واسه پیش اومد- و همچنان هم باعث و بانیشو" تو" می دونم ، اما این بار ، "رحمتت" رو – از ته دلم بهت میگم: دمـــــــــــــــــــــتــــــــــــــــــ گـــــــــــــــــــــــــرم:-* درختان محله من این روز ها چه با "شکوه" و "شعور" و "شور" ، "شکوفه" می دهند! بهار فرا رسیده است! _____________________________ امروز ٢٧ فروردین ماه (ماه محبوبـــــــــ ِ منه واسه همینم به اتاق IT (البته به قول بعضی از معلمامون که می خوان خودشونو به روز جلوه بدن!!!! ما 7 تا هم از فرط بچه مثبتی مفرط امروز پا شدیم اومدیم! مدیر بیچارمون که اصلا باورش نمی شد ما امروزُ اومده باشیم! حالا من خودم عشق اردو دارمااااااااااااا....ولی خوب این دفعه رو به یه دلایلی نرفتـــم! خوووووووب...از تعطیلات نوروزی بگم: بهاری جون به همراه خونواده گلش توی تعطیلات عید رفتن شمال(نوشهر)! کـــُلیــــــــــــ ــــ بهمون خوش گذشت یه چیز جالب این که یه روز که رفته بودیم رستوران ناهار بخوریم ، من از بدو ورودم متوجه شدیم جناب فرزاد فرزین با حدوداً ١٠ نفر دیگه جمعاً دور یه میز نشستن! من یه لحظه حس کردم شاید اشتباهی دیدم چون هیشکی هیچ توجهی بهش نمی کرد! واسه همین رفتم از گارسونه پرسیدم این آقاهه فرزاد فرزینه دیگه؟!( آخه نکه قیافشم واقعا خاص و متفاوته ، اینه که آدم شک می کنه خووووو!!!) خلاصه منم از اونجایی که ایشون توی یکی از آهنگاشون می فرمایند: "تور و کم میارم تو روزگارم همه وجودم ، تویی بهارم" واسه همینم ایشون یه کوچولو برام قابل تحمل شده! فقط همین قد هااااااا! من که اصلا خوشم نمیا ازش! فقط برام قابل تحمله!!!! خلاصه منم واسه اینکه به دلیل عدم مورد توجه قرار گرفتن ، خیلی عقده ای نشه رفتم ازش امضا گرفتم... اونم از این که توسط من مورد توجه قرار گرفته بود از فزط شعف تو پوست خودش نمی گنجید ، گفت : عزیزم اسمت چیه؟! من:بـــهــاررررررر بهدم واسم امضا کر و نوشت برای بهار عزیزم! یه روزم که رفتیم بازار رویان خرید کنیــــــــــــــم ، که البته پدر من در اومد! کلا به نظر من دوجایی که تو ایران هست و اونقدر نگات می کنن تا از رو بری (و اصولا این در مورد من صادق نیست...چون من طرفو از رو می برم!!) ، یکیش همین بازار رویانه ، یکیشم الماس شرق! همیـــــــــــــ ــــنا دیگه... 13 بدرم رفتیم یه جای خیلی باحال...که البته یه خونواده خیلی محترم(!) خوشیمونو از دماغمون در آوردن! از اونجایی که انگار دو تا خواهر با شوهرای گرامیشون اومده بودن 13 شونو بدر کنن ،و یکی از این شوهرا معتاد و شیشه ای بود یه دعوای توووووووووپی با هم کردن ، و زنه هم زد شیشه ماشین شوهرشو با سنگ شکست!! حالا ، مامان و بابام و اینا کلی دارن می تــــــــــــــــــــرسن ، اونوقت من میگم وااااااااااای چه هیجانی! خوب بریم سراغ 15 فروردین که تفلد بنده بود: مامان بابام به مناسبت تولدم کلی از دوستان و اقوام رو برای صرف شام دعوتیدن به یک فست فود عالی! حالا آشنایان گرامیمون انقدر شلوغ کردن که کل آدمایی که نشسته بودن تو رستوران متوجه شدن تفلد منه!! بعد که غذامونو خوردیم کوچولوهای فامیل به من متوسل شدن برم براشون بادکنک بگیرم(توی این رستورانه به بچه ها بادکنک میدن!) بعد آقاهه میگه خودتم تولدته، یه بادکنکم از من قبول کن!!!!!!!!!! راســـــــــــــــــــتی چند روز پیش برای چندمین بار رفتم دکتر گوشامو سوراخ کردم! دیگه این دکتره که دوست بابامه منو میبینه می دونه اومدم گوشامو سوراخ کنم! انقد گوشواره هاش گوگولیه! کلا همیــــــــــــــــــــــــنــــــــــــــتا بود دیگه! چقد دلم برا همتون تنگولیده ب.و.د! چقد من بــــــــــــــهــــــــــــــار ُ دوست دارم! پ.ن1:بعد از شونصد بار دیدن فیلم توآیلایت حالا دارم کتابشو می خونم! کتاب "شفق" رو بیشتر از فیلمش دوست دارم! پ.ن2:خدایا ازت ممنونم که بـــهـــارُ آفریدی تا من با همه وجودم احساس خوشحالی کنم! BAHAR ^^^^^FARVARDINE MAhbo0ooOBAM:-* اولین پست بهاری منـــ ـــــ: امروز ١۵ فروردین تولد ١۶ سالگیـــــمه
رفـــــــــــــــتـــــــــــــم توی ١٧ سال
به زودی برخواهم گشت
HAPPY BIRTHDAY 2 ME
تو که معنای عشـــقــ ـی به من معنا بده ای یار دروغ این صــدا رو به گور قصه ها بسـ ــپار برای زنــ ــــده بــــودن دلـــیل آخــــرینـــم باش منم من بذر فــریاد ، خاک خوب سرزمینم باش... _______________________ ســـــــــــــــــــــلام دوستای مهربووووووووونم باورتون میشه من دوباره اومدم آپـــ ـــــ کنم!!! دلـــــــــــــــــم برای دوست جووووووووووونام تنگولیده بود بنده تصمیم دارم از مراسم با شکوه :درخــــتــــکاری" مون بــِـگــَــمــ ـــ دیروز به مناسبت روز قشنگ درختکاری و طبق رسم دیرینه ی مدرسه عزیز"فرزانگان ِ" خوبمون به همراه دبیر جغرافی ، تصمیم گرفتیم تا حرکت قشنگــــــ ِ"درختکاری" رو اجرا کنیم. اول از همه ، همه بچه های دوم ِ هر سه تا کلاس توی محوطه ی بس فـــ ـــراخ ِ مدرسه( بعدشم دستکش دستمون کردیم و افتادیم به جون حیاط و هرچی آشغال توی حیاط بود رو جمع کردیم!:دی در حین تمیز کردن حیاط کلی هم عکس انداختیم و من و یکی از دوستام همش جیغ و هورا می کشیدیـــــــــــــم و به دبیر ریاضیمون( که عشـــــ _ __ــــق ِ منه:-*) ابراز علاقه می کردیم و هی قربونش می رفتیم! آخـــ ـــرش شروع کردیم به کاشتن نهال هایی که مدرسه واسمون خریده بود...منم با یه دنیا ذوق و شوق بـــ ــزرگـــتــــرین نهالو برداشتم و با عزمی راسخ اما به احساس قشنگی که در وجود ِ پر وجودم( خود شیفتگی مـــ ـــزمـــن میگن درختکاری کلی ثواب داره ، و وقتی کسی داره درخت می کاره هر آرزویی که کنه برآورده میشه...منم دریغ نکردمو هرچی تو دلم بود از خدا خواستم!:دی خدایا امیدوارم آرزومو بر آورده کنی... یادمه پارسال توی همچین روزی ، وقتی که آرزومو روی یه کاغذ سبز رنگ خوشگل نوشتم و به یکی از شاخه های درختی که بچه ها کاشته بودن ( و اسمشو درخت رویاها گذاشته بودن) آویزون کردم ، کلی ذوق داشتم... آرزوی پارسالم خیلی قشنگ بود اما وقتی با امروز خودم مقایسش می کنم می فهمم که حالا چقدر بزرگتر شدم و آرزو هامم بــزرگ تر شده! و این احساس رو چقـــــدر دوســـِش دارم!خدایا ازت ممنونم که دارم بزرگتر میشم... به نظر من یکی از بهترین محسنات این کار همینه! اینکه آدم به یاد آرزوی سال قبلش میفته و می فهمه که خیلی چیزایی که توی امروز ِ زندگیش داره ، آرزوی دیروزش بوده... اینم متن پیمان دیروزمون با طبیعته: "اینک که در برابر خداوند متعال و کوشش آموزگاران و تلاش خود ، توشه ای از دانش و خرد را از مکتب شعور و آگاهی برچیده ام در سبز ترین هفته سال که زمین حرمتی سبز دارد ، در برابر قادر منان سوگند یاد می کنم که حرمت سبز زمین را نگاهبان باشم ، من پیمان می بندم زردی نقشه جغرافیای میهنم خطی از بی حرمتی به زمین و مواهب طبیعی آن ننگارم ، من با اعتقاد به این که درختان آیه های رحمت و بقای انسان ها هستند سوگند یاد می کنم که تبر و تیشه را در صندوقخانه بیشه آویزان کنم و هرگز ، هــــــرگز زخمی بر تن زمین وارد نسازم. من به شرف خود سوگند یاد می کنم به منابع طبیعی و مواهب بی پایانش تعرض نکنم من به قطره قطره آب سقاهای دشت ها ، به عرق جبین بیابان زدایان ، به ریگ های روان بیابان ها و به شکوه و صمیمیت درخت سوگند یاد می کنم بر چشمان همه دوستداران محیط زیست سرمه امید و نشاط بکشم و دستان سبزشان را به گرمی بفشارم" خدایا به خاطر طبیعت قشنگی که بهمون دادی ازت ممنونم...امیدورام بهم کمک کنی تا همیشه رو حرفــــم بمونم:-* v ________________________________________________ این روزا دوباره بـــــــهـــــــارُ دارم حس می کنم : با بند بند وجودم! بــهـاری که حالا شمارش معکوس ِ رسیدنش ، شروع شده! مثل همون 30 تا عددی که بالای تخته ی کلاسمون نوشتیم و هر روز که می گذره ، با یه دنیا شور و شوق ، یه دونشو خط می زنیم به امید اینکه برسیم به Happy New Year حالا فـــــــــــــــقــــــــــــــط ١٢ روز مونده... بـــهــــــارُ دوســـــــــــــــــــت دارم چـــــــــون : باهاش هــــــــــــــمــــــــــــــزادپـــــــــــــنــــــــــــداری می کنم! چون وقتـــی مـــیاد حالم خــــوبــــــــــ میشه... "بهـــــــــــار اگر چه تـــــــــــکرار است، اما تــــــــــــــــکرار تــــــــــــــازگی است." و منم عــــــاشق تـــــــازگیـــــــَــم...
بـــــهــار ِعزیزم دوباره داره میاد و قلبم تندتند تالاپ تولوپ می کنه
پ.ن1:امیدوارم سال ٨٩ برای همتون قشنگ و خاطره انگیز بوده و باشه ، و پر از اتفاق های شیــــریـــــن پ.ن2:خــــــــــــــــــــــــــــدا جـــــــونم ازت ممنونم به خاطر خیـــــــــــلی چیــــزا...مرسی که خوبی پ.ن4: بهتون توصیه می کنم شعر "قیصر امین پور" عزیز رو بخونین (این یعنی اینکه خوندنش مستحب موکد ، در حد واجــــــبـــــه تو که می آیی ، بـــــــرایم بـــهــار به ارمغان می آوری... طـــــــراوت مــــــی آوری... بغل بغل شـــــــکوفه می آوری... و من منتظر آمدنت می مانم... { ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ زنــی بــا گــــــیـــســـــوانی از برف بـــــــا رفتـــــــ ـــــاری از ابـــــــر پـــیــــچــــیــــــده در چادری از مه ، می گذرد رفــــتـــــــــه رفته در متن مه ، محو می شود و دوباره همچون خاطره ای رو به خاموشی و فراموشی ناگهان در زمینه ی مبهم مه ، سوسو می زند و روشن می شود زنـــــــی از جـــــــنــــــــس زمـــــــــــان زنــــــــی از جـــــــــــنس زمـــــــــــــین زنی با زنبیلی زرد می گذرد فصل ها را دانه دانه می چیند و در زنبیل می گذارد با دست هایی از مه و مهربانی گل سرسبد فصل ها را برمیدارد و بر گریبان هزار چاک خاک می زند آنگاه در سایه ی خستگی می نشیند تا اندکی بیاساید دست در خورجین کهنه اش می کند و با ســــــــوســــــــوی چشمانش نخی به نازکی خیال را از چشم سوزن می گذراند با رشته های باریک باران،آسمان را به زمین می دوزد و مخمل زمین را یکپارچه گلدوزی می کند. اینک آسمان ، زمینی است! و زمــــــــــــیـــــــــــن ، آســــــــــمانی! به ناگاه کودکی هزار ساله به دنیا می آید! مسیحی که گور زمین را به گهواره بدل می کند در گهواره کودکی زبان می گشاید و به هزار زبان تسبیح می گوید مسیحی موعود که در سپیده دم هر سال ظهور می کند تا زمین آبله رو را شفا بخشد تا چشــــــــمه های کور را بینا کند تا سایه های رایگان را بر سر خستگان بیفشاند تا به شاخه های مغرور و دور از دسترس تواضع و فروتنی بیاموزد تا به میوه ها بیاموزد که با سنگپاره های کودکان عشقبازی کنند تا با دســــــــــــت هــــــــــای روشنش، تار های حنجره ی چکاوکان را در دستگاه شور و ماهور کوک کند تا بـــ ـــهار خیس صبحگاهی را در زیر پای رهگذران بگستراند. و بدینسان است که از سرانگشت شاخه ها بهـــ ـــار می چکد و از سطر سطر آواز پرستو ها پرستش ، می چکد و جرینگ جرینگـــ ِ بـــ ــهار از قلک کودکان سر ریز می کند و آرزو های بزرگ از حوصله ی تنگ جیب های کوچکشان ، سر می رود! و بــــ ـــهــ ــار را با بوی کفش های نو ، کنار بالش می گذارند و تا صبح در خواب های سبز پرواز می کنند. بـــــهــار فصل تعمیر جهان فرسوده نیست تعمیر پیچ و مهره های زنگ زده ی دستگاه طبیعت نیست فصل صیقل آینه های زنگار بسته است بـــهـــار تنها اصلاح سر و صورت و آرایشگری سر و روی طبیعت نیست فصل پیرایش دل از غبار پار و پیرارست فصـــــــــــــــل پیرایش پیری هیچ پیری ، پیر تر از طبیعت نیست، اما اعجاز بــهــــار همین است: "زلیخا زنی" پیر را بدل به یوسف می کند. "نوروز" کهنه ترین روز است نخـــــــــســــتــــــین روز آفرینش روزی که خدا دست به قلم برد و نقطه ی بای "بسم الله" را بر لوح عدم ، قلم زد "بـــــــــســـــــــم الله" بــهـــــار روز نزول آیات سبز و سرخ از آسمان شـــــــــــب قــــــــــــدر قـــــــــــــرآن آفرینش راستی اگر همچنان که شب قدر داریم ، بخواهیم روزی را "روز قدر" بنامیم، چه روزی بهتر از "نوروز"؟ "نوروز" روز قدر است روز تقدیر و اندازه و ارزش روز وصـــــــــایت و ولایت روزی که از هزار روز بهتر است روز فزشته ی باران رحمت ، از آسمان اجازه ی خدا! روزی که آبشار های روشن روح، از قله های کوه تجلی ، سرازیر می شوند روز ســــــلام بـــــــــــــاران، سلام ، سلام ، سلام تا مطلع فجر! بهـــــار اگر چه تکرار است، اما تـــــــــــــکرار تــــــــــــازگی است. و "نوروز" اگرچه کهنه ترین روز است، اما عــــــــــیـــــــــــن نوآوری است. این تکرار ، تاییدی است بر نوآوری بهترین ِ آفرینندگان هنرمندی که هر روز و هر لحظه در کار نوآوری است. و نوآوری ، تنها کاری است که هیچ گاه کهنه نمی شود. نوروز روزی اســـــــــــــــــــــــت که: علـــــــــــف نــــــــو می شــــــــــود ســـــــــــنـــــــــگ نو می شود سنـــــــــــــــــگ پشـــــــــت نو می شود! آیا ما هم می توانیم در روز قدر خویش، قـــــــدر خــــــویــــــش را بــــــــــدانـــــــیم؟ و تـــــــــقــــــــدیـــــــــر خویش را از پیش نه از خطوط پیشانی ، که از خطوط کف دست خویش بخوانیم؟ تا از سنگ و سنگ پشت واپس نمانیم؟ (قیصر امین پور) روزاتون خوشگل و شـــــــــHaPpY NeW yAeRــــــاد /// بــــــ BAHARـــهـــــار /// در غیبت همه ی بیهوده ها: با هم بنشینیم حرف نزنیم با هم بنشینیم و به هم نگاه نکنیم با هم بنشینیم و سکوت کنیم با هم بنشینیم و فقط حضور یکدیگر را و غیبت همه ی بیهوده ها را احساس کنیم، بر عکس همیشه که که غیبت یکدیگر را احساس می کنیم و حضور بیهوده ها را... _______________________________________________ سلام دوستای گلم فکر کنم یه جزء لاینفک(!) پست های هر باره ی من شده اینکه بیام و بگم بابت چند وقت نبودنم :معـــــــــــــــــــــــــذرت!!! و واقعیتشم اینه که این بار اصلا دیگه نمی خواستم آپ کنم چون خیلی حوصلشو نداشتم ولی اومدم دیگه! البته از بعد امتحانای ترم اول که یکم سرم خلوت تر شد تصمیم داشتم آپ کنم که نشد تا امروز... و اما از شاهکار های من در امتحانات ترم اول سال دوم دبیرستان: خیلی خیلی مفــــــــتــــــــــــخــــــــرم از این بابت که: این ترم معدلم 20 شد! ولی این بیسته قضیه داره ، اونم اینه که من با چــــــنـــــــــگ و دندون تونستم از معلم جغـــ!!!ـــرافـــ!!!ــیم خلاصه ساعت 7:20صبح با دیدن خوابی کابوس وار ییهو از خواب پا شدم اونم در حالیکه باید 2 مین بعدش سر ایستگاه می بودم!در همون آن نزدیک بود سکته بزنم! سریع زنگیدم آژانس ، حالا مگه میومد! 20 مین وایسادم دم در ، هر چند دقیقه ای هم که می گذشت زنگ می زدم می گفتم پس کو ماشینتون؟ یعنی چی آقا اگه ماشین ندارین چرا ملتو معطل می کنین؟! وقتی رسیدم مدرسه سریع به یکی از دوستام که واسه امتحانا توی یه کلاس می نشستیم گفتم تو روووووووووووووو خدااااااااااااااااااا دستم به دامنت من این 3 درسو نخوندم ، اونم گفت باشه اگه بشه من بهت می رسونم! منم دیگه امیدم اول به خدا و بعد به اون بود که برگه ها رو دادن... حالا هر روز مراقبامون شوت بودنا! ولی دقیقا همون روزی که ما یه درسی رو نخونده بودیم وایساده بود بالا سرمون ، 4چشمی مثل وزغ منو نگا میکرد! دیگه منم هرچی سوال از اون درسا اومده بود با اطلاعات بس پربار خودم نوشتم و آخرشم که دیگه حواسش نبود یکی دو تا سوالو بهم رسوند. و در نهایت من همه رو جواب دادم غیر از نیم نمره که هرچی به مغزم فشار آوردم دیدم هیــــــــچ فایده ای نداره و بی خیال شدم! چند وقت بعد که برگه ها رو تصحیح کرد دیدم نمرم 5/19 شده ، اون موقع همه معلما نمره هامونو داده بودن ، منم همه درسامو 20 گرفته بودم. خلاااااااصه یکی از دوستام که خیلی بیشتر از خود من!مشتاق بود معدلم 20 شه گفت برو بهش بگو من همه درسامو 20 شدم تا اینو بهت بده منم گفتم بابا بی خیال ، مطمئنم که این کا رو نمی کنه. بعد 3 تا از دوستام گفتن اگه ما راضیش کنیم باید ببریمون کافی شاپ یا بهمون آیس پک یا هات چاکلت بدی( آقا منم قبول کردم که ای کاش لال می شدم و زیر بار نمی رفتم! اون سه تا هم که دیگه پرپر زده بودن و با هزار خواهش و تمنا راضیش کردن! بعد دبیرم ازم پرسید حالا اینا چرا دارن خودشونو واسه نمره تو می کشن؟! منم گفتم قراره شیرینی 20 منو بگیرن! کلی هم ازش خواهش کردیم باهامون بیاد که انگار از بیرون رفتن با بچه ها خیلی خاطره ی خوشی نداشت و قبول نکرد! و حالا هم که من موندم و 10 نفر که به زور خودشونو چسبوندن ، که من بهشون پیتزا بدم! ولی خوب خدایی ارزششو داشت و داره چون مامان و بابایی گلم کلی ذوقمو زدن ، به این صورت که می فرمودند : دختر منه ماشالا دکتر میشه ایشالا!!!! حالا ایناش که خیلی مهم نیست ، جاتون خالی اون بخش جوایز نقدیش خیلی باحال تر بود! ______________________________________ دیروز به مناسبت دهه فجر از طرف مدرسه بردنوم جشن ، وقتی وارد شدیم یه آقای جوون خوشگل باکلاسی روی سن بود ، و همون موقع بود که بنده متوجه شدم که شال گردنش دقیقا شبیه شال منه! دیگه این شد که بچه ها کلی به شال من علاقمند شدن و هی هرکسی تلاش می کرد از گردن من درش بیاره ولی من مقاومت کردم! وسط جشنم دوستم شالمو هی می چرخوند که آقاهه ببینه! توی سالنم کلی جیغ و داد کردیم که دیدیم معاونمون بد داره نگا می کنه! دوستم ازش پرسید ما اگه دست بزنیم شما ناراحت میشی؟! اونم خندیده و گفته که دست بزنید ناراحت نمی شیم ولی اون چه حرکالت جلفیه که درمیارین!!! منو دوستتم که گذاشته بودن واسه این جور شلوغ کاریا ، دوباره بعد از چند وقت کلی جیغ کشیدیم و تخلیه شدیم! ____________________________________________ پ.ن1: بعد از ما یک گروه پسر بچه ابتدایی اومدن که من دلم می خواست با همشون دوست بشم انقدر که اینا گوگولی و خوشگل و با نمک بودن ، با سه تاشون دوست شدم ، اسماشون دانیال و پوریا و امیر حسین بود ، دانیال از همشون باحال تر بود. با چند تا از دوستام 10 مین وایسادیم کنارشون ، وقتی داشتن می رفتن توی سالن من به دانیال گفتم دانیال منو فراموش نکن ، اونم گفت باشه واست نامه می نویسم! پ.ن2:بچه ها احتمالا نمی تونم برای این پستم خبرتون کنم! قبلا ببخشید! پ.ن3:به نظر من لحن و نوع کلماتی که توی حرف زدنمون به کار می بریم می تونه ملاکی باشه واسه قضاوت در مورد شخصیت و جایگاه فکری و اجتماعیمون. و گاهی آدم چقدر غصه می خوره از حرف ها و کلامی که از بعضی ها می شنوه! پ.ن4:راستی بچه ها چون خیلی وقت ندارم بهتون سر بزنم نظرای این پست رو غیرفعال می کنم تا شرمندتون نشم، اگه باهام کار داشتین بیاین یاهو مسنجر اونجا در خدمتتونم! !BAHAR loves SPRING اولین سلام پاییزی خودمو توسط همین تریبون(!!!) به همه دوستای بهاریم تقدیم میکنم! خیلیا هی اومدن گفتن چرا آپ نمی کنی! منم گفتم گناه دارین و دلتون برام تنگولیده و اینا...، دیگه این شد که اومدم! البته دلیل اصلی غیبت بی سابقه بنده این بود که در طی پروسه دعوای بین من و "..."(دوست عزیز کنجکاوی نکن دیگه! می خواستم بگم با کی ، خودم می گفتم! و اما... یه خوبی که داشت این بود که بنده دوستان وفادارمو پیدا کردم و فهمیدم اونی که میاد وبم واسه اینکه برم به وبش کیه(!) و اونی که واسه شخص شــــ ــخیص خود بنده میاد کیه! و همینا دیگه... پ.ن1: 16 شهریور تولد 1 سالگی وبم بود ولی چون سیستمم خراب بود نتونستم آپ کنم! حالا تولد وبلاگ جونمو با این هوا تاخیر بهش تیریک میگم پ.ن2: به نظرتون واقعا من برگشته ام آیا؟!؟!؟ پ.ن3:قسمت شه به همتون سر می زنم $$$ بــ ـــــهــــــ ــــار - کشاورز معروف اندیس2$$$ پ(پ.ن3) اگه گفتین این قضیه کشاورز معروف چیه؟! پ.ن:خدا رو شکر بالاخره کلاس زبانم تموم شــــدددد! ولی فکر کنم بیشتر از من ، معلم زبانم از تموم شدن کلاس خوشحاله ، از بس که من این ترم رو نروش دوچرخه بازی کردم. هر موضوعی که واسه بحث میداد ، من به سیاست و دولت ربطش میدادم! تازه جلسه قبل وقتی داشت حرف میزد ، من و ندا داشتیم عکسامونو به هم نشون میدادیم! بعد دعوامون کرد و گوشی هامونو ازمون گرفت! بعد از کلاس هم که رفتیم گوشی هامونو بگیریم بهمون چشم غره می رفت! حالا ما سر خوشـــــ ــــ ، اصلا عین خیالمون نبود! به جای اینکه مثلا عذر خواهی کنیم غش غش می خندیدیم! فکر کنم دلش می خواست کلمونو بکنه. پ.ن٢:عاشق دعای سحرم ، مخصوصا وقتی به اینجا میرسه: "اللّهم طهّر قلبی مِنَ النِّفاق ، و عَمَلی مِنَ الرّیا ، و لِسانی مِنَ الکِذب ، و عَینی مِنَ الخیانت" .![]()
) و از اونجایی که الان که ساعت ١2:٣٠ می باشندی و هیچ کدوم از بچه های سوم + جمعیت کثیری از بچه های دوم(همکلاسی های عزیز من!) به دلیل اینکه به مناسبت اردوهای بعد عید به سوی "اصفهان" راهی شدند ، مدرسه امروز بس سوت و کوره و فقط من و ٧ تا از بچه های دوم و یه سری از اولی ها توی مدرسه ایم و من احساس تنهایی می کنم!
) پناه آوردم که تنهاییمو با دوستای نتـــــــــ پر کنم!

















![]()




![]()





) جمع شدیم و دستای همدیگرُ گرفتیم و با هم یه دایره ساختیم ، و همراه مدیر و معاون و چند تا از دبیرای گلمون "قسم نامه ی احترام به طبیعتـــــــ" رو خوندیم ، و همگی سوگند خوردیم که برای همیشه ، به زیبایی محیط زیست عزیزمون توجه کنیم (متن این سوگندنامه رو آخر پستم می ذارم اگه دوست داشتین بخونیدش...)
(حرکت فرهنگی رو حال کن!)
تصمیم به کاشتنش گرفتم ، ولی خوب خــــیـــــلی سنگین بود به طوری که کمرم داغون شد!

)به وجود آورد می ارزید!( البته این امربدون کمک های بی دریغ ِ دبیر محترم فیزیکمون ، جناب آقای... در زمینه بیل زنی زمین ، محـــ ـــقـــــ ــق نمی شد!
)



خلاصه کلی بهمون خو ش گذشــــــــــــــــــــــــتــــــــــ 



هووووووووووووووووووورا! 

امیدوارم ســــــــ ــ90ــــال برای همتون پر از عشق و موفقیت باشه


پ.ن3:کاش به بهونه اومدن بـــهــــار، دلامونو پاک کنیم از هرچی کینه و کدورت...
!)![]()
حالا کارنامه هامونو که دادند همه دوستام به شوخی(شایدم جدی!) بهم می گفتن خاک بر سرت کنن با این نمره های افتضاحت! کی دوم دبیرستان معدلش 20 میشه!واقعا که جای تاسف داره و باعث سر افکندگیه! و در نهایت اینکه کلی بد و بیراه حوالمون کردن دیــــــــــگه.( بچه های بددددددد)
20 بگیرم.کلا از درس جغرافی متنفرم ، و نکته جالب این که روز امتحان نزدیک بود خواب بمونم و خیلی خدایی شد که بیدار شدم! قرار بود صبح ساعت 5 از خواب بیدار شم 3 درسو بخونم ولی گوشیم که زنگ خورد نمی دونم چرا بیدار نشده بودم.
(همه اینا رو هم یه جوری گفتم که بعدش مو به تن خودم سیخ شد چه برسه به اون بدبخت!
) دیگه نزدیک بود گریم بگیره که بالاخره اومد و من با یک نگاه به ساعتم متوجه شدم که باید قید اون 3 درس نخونده رو بزنم!


(ولی خدایی خیلی زور داره آدم همه درساشو 20 شه غیر جغرافی!)
) 

واااااااااااااااااای که چقد با نمک بود دانیــــــــــــال جونم!

یا توی پست قبلی برام کامنت بذارین. مرسی
![]()








، دهان مبارکشان را باز کرده نطق فرمودن که:بهار شما توانایی پرواز کردن داری؟!



ولی دونستن همین بس ، که ایشون شخصیتی بسیار منحرف دارن!

(20 چه نمره سوسولیه!
)
![]()

)
)










) ما رو بردن مشهد!



(با تاخیـــر)![]()

) کامیم کلا مُرد و نتیجه حاصله اش این مدت دوری بنده از نتــــــ بود! خداییش خودمم زیاد حوصله وبلاگ نوشتنو نداشتم!






![]()



![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

