ღღJ-u-s-t S-p-r-i-n-g!ღღ

بهار که می آید قلبم تند تر می تپد...

از میان رمز و راز های عــــــــــ ـــشـــــــ ــق ،

     جز همین ســــــــــ ـــه حرف ،

            جز همین سه حرفـــــــ ِ ساده ی مــــ ـــیـــ ــان تــــ ـــهــــ ــی

                   چیز دیـــ ـــگـــری ســ ــَــرَم نمی شـود!

من ســَرَم نــــــمـــــی شــــود

ولـــــی...

راســـــــــــــــــتی ،

د ِلــــ ـــــَــم که مـــی شــــــود!

***

 

این روزا دارم فکر می کنم بعضی آدما چقدر بی مـــرفــــت شدن!-حالا تو هر جور که دوست داری معرفتو واسه خودت تعبیر کن-

آره بعضیا بی معرفت شدن ، هم از نظر معنای رایج و مصطلحش –لوتی گری و مــرام!- و هم معنای واقعی کلام که با ریشه اش تعریف میشه- شناخت!-

حتما واست پیش اومده که نشستی توی اتوبوس و تاکسی و ... و ناخودآگاه حرفای دونفر کناریتو میشنوی!

یکیشون می ناله از ریزش موی شدیدی که این روزا عایدش شده  ، و تو فکر می کنی مخاطبش چی میگه؟!

: یه راهی بهت نشون میدم که رد خور نداره! اگه این کارو بکنی حتما ریزش موت برطرف میشه!

(به اینجا که میرسه گوش های منم –کاملا ناخود آگاه!- تیز تر میشه!)

 و ادامه میده:

اگه هر روز 20 دقیقه ناخنای انگشت شستتو  مثل سوهان رو هم بکشی مشکلت حل میشه!!!

(و من اون لحظه به معنای واقعی کلمه حس می کنم شـــــاخ در آوردم!)

حالا تو بگو چرا وقتی نسبت به یه موضوعی شناخت کافی نداریم خودمونو علامه  و فیلسوف و صاحب نظر فرض می کنیم و با تصور اینکه  ایزد منان اطلاعاتی بس جامع و دقیق از ازل تو وجودمون نهادینه کرده ، در مورد همه چی اظهار نظر می کنیم و برای هر دردی نسخه که چه عرض کنم ، طومـــــــــار(!) تجویز می کنیم؟!

حالا بریم سراغ معرفت اونم از بعد مرام فردی انسانها!

تو چقدر دلگیر میشی اگه:

اگه یکی از دوستان ِ گرامیت (که اگه بشه بهش گفت دوست!) در تمام طول سال  ،- اونم در حالی که هر روز می بینیش و می بینــت ، و حتی یه سلام خشک و خالی هم بین طرفین رد و بدل نمیشه و انگار وجود هر کدوم واسه اون یکی اصلا "تعریف نشده" است – آخر سال که میشه یهو جلو میاد و چنان گرم سلام می کنه که همون موقع می فهمی که سلام گرگ بی طمع نیست!

و بعد ازت چی می خواد؟!

: میشه جزوه فیزیکتو چند روز بهم قرض بدی؟!

و تو در حالیکه در بهت و ناباوری سیر می کنی به خاطر نیکی کردن و در دجله انداختن (!) قبول می کنی!

اما... قضیه همین جا ختم نمی شه! شنیدی میگن به یکی که رو بدی...؟!

حالا که انگار دست خط ِ نسبتا خوب و نظافتی که در رسم الخطت وجود داره ، به ذائقه دوست گرام(!) خوش اومده ، می فهمی که ای وااای! این قصه سر دراز دارد!

و تو به خاطر گیر کردن تو رودربایستی ، مجبور میشی تموم جزوه های نازنینتو به همون دوست گرام (اونم در حالیکه به رسم عادت نوخاسته ی این روز هایت(!) ، منتظر تلفنشی که زنگ بزنه و بگه: عزیــــــــــــــزم میشه بیام در خونتونو فلان کتاب و دفتر رو ازت بگیرم؟!) بدی...

و بقیه ماجرا و برگشتن جزوه عزیزت در حالیکه تموم برگه هاش تا خورده و بعضیاشم به لطف بعضی ها "آبگوشتی" شده...

و البته لازم به ذکره که بنده اصولا با قضیه "ذکات علـــم" و جزوه دادن مشکلی ندارم! اما وقتی فکر می کنی که طرف مقابلت واسه خودت هیچ ارزشی قائل نمیشه و تو رو واسه (آخه چی بگم؟!ها؟!ها؟!ها؟!) میخواد ، اونوقته که تا فیها خالدونت می سوزی!!!

خوب حالا آقا جان ، تو رو به جان اون عزیزت بیا و یه مثقال معرفت داشته باش  و نزن وجود طرف مقابلتو مثل چی لگد مال کن دیگه! اِ اِ اِ اِ...

______________________________

پ.ن: خدای با معــــرفتم ، یادمه یه روز واسه چیزی که واسم پیش اومد و از روی نادونیم تو رو مقصر می دونستم ، کلی شاکی شدم ازت!

اما حالا...همین الان...توی همین لحظه بابت اینکه اون اتفاق واسه پیش اومد- و همچنان هم باعث و بانیشو" تو" می دونم ، اما این بار ،  "رحمتت" رو – از ته دلم بهت میگم:

دمـــــــــــــــــــــتــــــــــــــــــ   گـــــــــــــــــــــــــرم:-*

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ توسط ღبــــهــــارღ شکوفه ی بــهــاری () |

 

درختان محله من این روز ها چه با "شکوه"   و   "شعور"   و   "شور" ، "شکوفه" می دهند!

بهار فرا رسیده است!

_____________________________

امروز ٢٧ فروردین ماه (ماه محبوبـــــــــ ِ منهقلب) و از اونجایی که الان که ساعت ١2:٣٠ می باشندی و هیچ کدوم از بچه های سوم + جمعیت کثیری از بچه های دوم(همکلاسی های عزیز من!) به دلیل اینکه به مناسبت اردوهای بعد عید به سوی "اصفهان" راهی شدند ، مدرسه امروز بس سوت و کوره و فقط من و ٧ تا از بچه های دوم و یه سری از اولی ها توی مدرسه ایم و من احساس تنهایی می کنم!ناراحت

واسه همینم به اتاق IT (البته به قول بعضی از معلمامون که می خوان خودشونو به روز جلوه بدن!!!!نیشخند) پناه آوردم که تنهاییمو با دوستای نتـــــــــ پر کنم!قلب

ما 7 تا هم از فرط  بچه مثبتی مفرط امروز پا شدیم اومدیم!خجالت

مدیر بیچارمون که اصلا باورش نمی شد ما امروزُ اومده باشیم!نیشخند

حالا من خودم عشق اردو دارمااااااااااااا....ولی خوب این دفعه رو به یه دلایلی نرفتـــم!

خوووووووب...از تعطیلات نوروزی بگم:

بهاری جون به همراه خونواده گلش توی تعطیلات عید رفتن شمال(نوشهر)!

کـــُلیــــــــــــ ــــ بهمون خوش گذشت

یه چیز جالب این که یه روز که رفته بودیم رستوران ناهار بخوریم ، من از بدو ورودم متوجه شدیم جناب فرزاد فرزین با حدوداً ١٠ نفر دیگه جمعاً دور یه میز نشستن!

من یه لحظه حس کردم شاید اشتباهی دیدم چون هیشکی هیچ توجهی بهش نمی کرد! واسه همین رفتم از گارسونه پرسیدم این آقاهه فرزاد فرزینه دیگه؟!( آخه نکه قیافشم واقعا خاص و متفاوته ، اینه که آدم شک می کنه خووووو!!!)نیشخند

خلاصه منم از اونجایی که ایشون توی یکی از آهنگاشون می فرمایند:

"تور و کم میارم تو روزگارم

همه وجودم ، تویی بهارم"

واسه همینم ایشون یه کوچولو برام قابل تحمل شده! فقط همین قد هااااااا!

من که اصلا خوشم نمیا ازش! فقط برام قابل تحمله!!!!زبان

خلاصه منم واسه اینکه به دلیل عدم مورد توجه قرار گرفتن ، خیلی عقده ای نشه رفتم ازش امضا گرفتم...نیشخند

اونم از این که توسط من مورد توجه قرار گرفته بود از فزط شعف تو پوست خودش نمی گنجید ، گفت : عزیزم اسمت چیه؟!

من:بـــهــارررررررمژه

بهدم واسم امضا کر و نوشت برای بهار عزیزم!نیشخند

یه روزم که رفتیم بازار رویان خرید کنیــــــــــــــم ، که البته پدر من در اومد!

کلا به نظر من دوجایی که تو ایران هست و اونقدر نگات می کنن تا از رو بری (و اصولا این در مورد من صادق نیست...چون من طرفو از رو می برم!!) ، یکیش همین بازار رویانه ، یکیشم الماس شرق!عینک

همیـــــــــــــ ــــنا دیگه...

13 بدرم رفتیم یه جای خیلی باحال...که البته یه خونواده خیلی محترم(!) خوشیمونو از دماغمون در آوردن!

از اونجایی که انگار دو تا خواهر با شوهرای گرامیشون اومده بودن 13 شونو بدر کنن ،و یکی از این شوهرا معتاد و شیشه ای بود یه دعوای توووووووووپی با هم کردن ، و زنه هم زد شیشه ماشین شوهرشو با سنگ شکست!!

حالا ، مامان و بابام و اینا کلی دارن می تــــــــــــــــــــرسن ، اونوقت من میگم وااااااااااای چه هیجانی!نیشخند

خوب بریم سراغ 15 فروردین که تفلد بنده بود:

مامان بابام به مناسبت تولدم کلی از دوستان و اقوام رو برای صرف شام دعوتیدن به یک فست فود عالی!زبان

حالا آشنایان گرامیمون انقدر شلوغ کردن که کل آدمایی که نشسته بودن تو رستوران متوجه شدن تفلد منه!!نیشخند

بعد که غذامونو خوردیم کوچولوهای فامیل به من متوسل شدن برم براشون بادکنک بگیرم(توی این رستورانه به بچه ها بادکنک میدن!) بعد آقاهه میگه خودتم تولدته، یه بادکنکم از من قبول کن!!!!!!!!!!تعجبنیشخند

راســـــــــــــــــــتی چند روز پیش برای چندمین بار رفتم دکتر گوشامو سوراخ کردم!

دیگه این دکتره که دوست بابامه منو میبینه می دونه اومدم گوشامو سوراخ کنم!

انقد گوشواره هاش گوگولیه!نیشخند

کلا همیــــــــــــــــــــــــنــــــــــــــتا بود دیگه!

چقد دلم برا همتون تنگولیده ب.و.د!ماچ

چقد من بــــــــــــــهــــــــــــــار ُ دوست دارم!قلب

پ1:بعد از شونصد بار دیدن فیلم توآیلایت حالا دارم کتابشو می خونم!

کتاب "شفق" رو بیشتر از فیلمش دوست دارم!

پ.ن2:خدایا ازت ممنونم که بـــهـــارُ آفریدی تا من با همه وجودم احساس خوشحالی کنم!ماچ

 

BAHAR ^^^^^FARVARDINE MAhbo0ooOBAM:-*

نوشته شده در شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط ღبــــهــــارღ شکوفه ی بــهــاری () |

اولین پست بهاری منـــ ـــــ:

امروز ١۵ فروردین تولد ١۶ سالگیـــــمهخجالت

رفـــــــــــــــتـــــــــــــم توی ١٧ سالهورا

به زودی برخواهم گشتنیشخند

HAPPY BIRTHDAY 2 MEزبان

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط ღبــــهــــارღ شکوفه ی بــهــاری () |

  تو که معنای عشـــقــ ـی به من معنا بده  ای یار

             دروغ این صــدا رو به گور قصه ها بسـ ــپار

                                برای زنــ ــــده بــــودن دلـــیل آخــــرینـــم باش

                                             منم من بذر فــریاد ، خاک خوب سرزمینم باش...

                                                            _______________________

ســـــــــــــــــــــلام دوستای مهربووووووووونمماچ

باورتون میشه من دوباره اومدم آپـــ ـــــ کنم!!!نیشخند

دلـــــــــــــــــم برای دوست جووووووووووونام تنگولیده بودقلب

بنده تصمیم دارم از مراسم با شکوه :درخــــتــــکاری" مون بــِـگــَــمــ ـــزبان

دیروز به مناسبت روز قشنگ درختکاری و طبق رسم دیرینه ی مدرسه عزیز"فرزانگان ِ" خوبمون به همراه دبیر جغرافی ، تصمیم گرفتیم تا حرکت قشنگــــــ ِ"درختکاری" رو اجرا کنیم.زبان

 اول از همه ، همه بچه های دوم ِ هر سه تا کلاس توی محوطه ی بس فـــ ـــراخ ِ مدرسه(نیشخند) جمع شدیم و دستای همدیگرُ گرفتیم و با هم یه دایره ساختیم  ، و همراه مدیر و معاون و چند تا از دبیرای گلمون "قسم نامه ی احترام به طبیعتـــــــ" رو خوندیم ، و همگی سوگند خوردیم که برای همیشه ، به زیبایی محیط زیست عزیزمون توجه کنیم (متن این سوگندنامه رو آخر پستم می ذارم اگه دوست داشتین بخونیدش...)

بعدشم دستکش دستمون کردیم و افتادیم به جون حیاط و هرچی آشغال توی حیاط بود رو جمع کردیم!:دی نیشخند(حرکت فرهنگی رو حال کن!)

 در حین تمیز کردن حیاط کلی هم عکس انداختیم و من و یکی از دوستام همش جیغ و هورا می کشیدیـــــــــــــم و به دبیر ریاضیمون( که عشـــــ _ __ــــق ِ منه:-*) ابراز علاقه می کردیم و هی قربونش می رفتیم!نیشخند

آخـــ ـــرش شروع کردیم به کاشتن نهال هایی که مدرسه واسمون خریده بود...منم با یه دنیا ذوق و شوق بـــ ــزرگـــتــــرین نهالو برداشتم و با عزمی راسخاز خود راضی تصمیم به کاشتنش گرفتم ، ولی خوب خــــیـــــلی سنگین بود به طوری که کمرم داغون شد!نگرانمژه

 اما به احساس قشنگی که در وجود ِ پر وجودم( خود شیفتگی مـــ ـــزمـــننیشخند)به وجود آورد می ارزید!( البته این امربدون کمک های بی دریغ ِ دبیر محترم فیزیکمون ، جناب آقای... در زمینه بیل زنی زمین ، محـــ ـــقـــــ ــق نمی شد! نیشخند)

میگن درختکاری کلی ثواب داره  ، و وقتی کسی داره درخت می کاره هر آرزویی که کنه برآورده میشه...منم دریغ نکردمو هرچی تو دلم بود از خدا خواستم!:دیمژه

خدایا امیدوارم آرزومو بر آورده کنی...ماچ

یادمه پارسال توی همچین روزی ، وقتی که آرزومو روی یه کاغذ سبز رنگ خوشگل نوشتم و به یکی از شاخه های درختی که بچه ها کاشته بودن ( و اسمشو درخت رویاها گذاشته بودن) آویزون کردم ، کلی ذوق داشتم...

آرزوی پارسالم خیلی قشنگ بود اما وقتی با امروز خودم مقایسش می کنم می فهمم که حالا چقدر بزرگتر شدم و آرزو هامم بــزرگ تر شده! و این احساس رو چقـــــدر دوســـِش دارم!خدایا ازت ممنونم که دارم بزرگتر میشم...ماچ

 به نظر من یکی از بهترین محسنات این کار همینه! اینکه آدم به یاد آرزوی سال قبلش میفته و می فهمه که خیلی چیزایی که توی امروز ِ زندگیش داره ، آرزوی دیروزش بوده...از خود راضی

*      خلاصه  کلی بهمون خو ش گذشــــــــــــــــــــــــتــــــــــ زبان

اینم متن پیمان دیروزمون با طبیعته:

"اینک که در برابر خداوند متعال و کوشش آموزگاران و تلاش خود ،

 توشه ای از دانش و خرد را از مکتب شعور و آگاهی برچیده ام در سبز ترین هفته سال که زمین حرمتی سبز دارد ،

 در برابر قادر منان سوگند یاد می کنم که حرمت سبز زمین را نگاهبان باشم ،

 من پیمان می بندم زردی نقشه جغرافیای میهنم خطی از بی حرمتی به زمین و مواهب طبیعی آن ننگارم ،

من با اعتقاد به این که درختان آیه های رحمت و بقای انسان ها هستند سوگند یاد می کنم که تبر و تیشه را در صندوقخانه بیشه آویزان کنم و هرگز ، هــــــرگز زخمی بر تن زمین وارد نسازم.

من به شرف خود سوگند یاد می کنم به منابع طبیعی و مواهب بی پایانش تعرض نکنم

من به قطره قطره آب سقاهای دشت ها ، به عرق جبین بیابان زدایان ،

 به ریگ های روان بیابان ها و به شکوه و صمیمیت درخت سوگند یاد می کنم بر چشمان همه دوستداران محیط زیست سرمه امید و نشاط بکشم

 و دستان سبزشان را به گرمی بفشارم"

خدایا به خاطر طبیعت قشنگی که بهمون دادی ازت ممنونم...امیدورام بهم کمک کنی تا همیشه رو حرفــــم بمونم:-*ماچ

v  ________________________________________________     

 

این روزا دوباره  بـــــــهـــــــارُ دارم حس می کنم : با بند بند وجودم!

بــهـاری که حالا شمارش معکوس ِ رسیدنش ، شروع شده!

مثل همون 30 تا عددی که بالای تخته ی کلاسمون نوشتیم و هر روز که می گذره ،  با یه دنیا شور و شوق ،  یه دونشو خط می زنیم به امید اینکه برسیم به

Happy New Year

حالا فـــــــــــــــقــــــــــــــط ١٢ روز مونده...

بـــهــــــارُ دوســـــــــــــــــــت دارم چـــــــــون

: باهاش هــــــــــــــمــــــــــــــزادپـــــــــــــنــــــــــــداری می کنم!

چون وقتـــی مـــیاد حالم خــــوبــــــــــ میشه...قلب

"بهـــــــــــار اگر چه تـــــــــــکرار است،

اما تــــــــــــــــکرار تــــــــــــــازگی است."

و منم عــــــاشق تـــــــازگیـــــــَــم...قلب

*     هووووووووووووووووووورا! هورا

بـــــهــار ِعزیزم دوباره داره میاد و قلبم تندتند تالاپ تولوپ می کنهفرشته

*     امیدوارم ســــــــ ــ90ــــال  برای همتون پر از عشق و موفقیت باشهماچ

 

 

    پ.ن1:امیدوارم سال ٨٩ برای همتون قشنگ و خاطره انگیز بوده و باشه ، و پر از اتفاق های شیــــریـــــنقلب

 

      پ.ن2:خــــــــــــــــــــــــــــدا جـــــــونم ازت ممنونم به خاطر خیـــــــــــلی چیــــزا...مرسی که خوبیماچ

 

*      پ.ن3:کاش به بهونه اومدن  بـــهــــار،  دلامونو پاک کنیم از هرچی کینه و کدورت...

 

      پ.ن4: بهتون توصیه می کنم شعر "قیصر امین پور" عزیز رو بخونین (این یعنی اینکه خوندنش مستحب موکد ، در حد واجــــــبـــــهنیشخند!)

 

تو که می آیی ، بـــــــرایم بـــهــار به ارمغان می آوری...

طـــــــراوت مــــــی آوری...

بغل بغل شـــــــکوفه می آوری...

و من منتظر آمدنت می مانم...

{    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ          

زنــی بــا گــــــیـــســـــوانی از برف 

 بـــــــا رفتـــــــ ـــــاری از ابـــــــر

پـــیــــچــــیــــــده در چادری از مه ، می گذرد

رفــــتـــــــــه رفته در متن مه ، محو می شود

و دوباره همچون خاطره ای رو به خاموشی و فراموشی

 

ناگهان در زمینه ی مبهم مه ، سوسو می زند و روشن می شود

زنـــــــی از جـــــــنــــــــس زمـــــــــــان

زنــــــــی از جـــــــــــنس زمـــــــــــــین

زنی با زنبیلی زرد می گذرد

فصل ها را دانه دانه می چیند و در زنبیل می گذارد

با دست هایی از مه و مهربانی

گل سرسبد فصل ها را برمیدارد

و بر گریبان هزار چاک خاک می زند

آنگاه در سایه ی خستگی می نشیند تا اندکی بیاساید

دست در خورجین کهنه اش می کند

و با ســــــــوســــــــوی چشمانش

نخی به نازکی خیال را از چشم سوزن می گذراند

با رشته های باریک باران،آسمان را به زمین می دوزد

و مخمل زمین را یکپارچه گلدوزی می کند.

اینک آسمان ، زمینی است!

و زمــــــــــــیـــــــــــن ، آســــــــــمانی!

به ناگاه کودکی هزار ساله به دنیا می آید!

مسیحی که گور زمین را به گهواره بدل می کند

در گهواره کودکی زبان می گشاید و به هزار زبان تسبیح می گوید

مسیحی موعود که در سپیده دم هر سال ظهور می کند

تا زمین آبله رو را شفا بخشد

تا چشــــــــمه های کور را بینا کند

تا سایه های رایگان را بر سر خستگان بیفشاند

تا به شاخه های مغرور و دور از دسترس تواضع و فروتنی بیاموزد

تا به میوه ها بیاموزد که با سنگپاره های کودکان عشقبازی کنند

تا با دســــــــــــت هــــــــــای روشنش،

تار های حنجره ی چکاوکان را در دستگاه شور و ماهور کوک کند

تا بـــ ـــهار خیس صبحگاهی را در زیر پای رهگذران بگستراند.

و بدینسان است که از سرانگشت شاخه ها بهـــ ـــار می چکد

و از سطر سطر آواز پرستو ها پرستش ، می چکد

و جرینگ جرینگـــ ِ بـــ ــهار از قلک کودکان سر ریز می کند

و آرزو های بزرگ از حوصله ی تنگ جیب های کوچکشان ، سر می رود!

و بــــ ـــهــ ــار را با بوی کفش های نو ، کنار بالش می گذارند

و تا صبح در خواب های سبز پرواز می کنند.

بـــــهــار فصل تعمیر جهان فرسوده نیست

تعمیر پیچ و مهره های زنگ زده ی دستگاه طبیعت نیست

فصل صیقل آینه های زنگار بسته است

بـــهـــار تنها اصلاح سر و صورت و آرایشگری سر و روی طبیعت نیست

فصل پیرایش دل از غبار پار و پیرارست

فصـــــــــــــــل پیرایش پیری

هیچ پیری ، پیر تر از طبیعت نیست،

اما اعجاز بــهــــار همین است:

"زلیخا زنی" پیر را بدل به یوسف می کند.

"نوروز" کهنه ترین روز است

نخـــــــــســــتــــــین روز آفرینش

روزی که خدا دست به قلم برد

و نقطه ی بای "بسم الله" را بر لوح عدم ، قلم زد

"بـــــــــســـــــــم الله" بــهـــــار

روز نزول آیات سبز و سرخ از آسمان

شـــــــــــب قــــــــــــدر قـــــــــــــرآن آفرینش

راستی اگر همچنان که شب قدر داریم ،

بخواهیم روزی را "روز قدر" بنامیم،

چه روزی بهتر از "نوروز"؟

"نوروز" روز قدر است

روز تقدیر و اندازه و ارزش

روز وصـــــــــایت و ولایت

روزی که از هزار روز بهتر است

روز فزشته ی باران رحمت ، از آسمان اجازه ی خدا!

روزی که آبشار های روشن روح،

از قله های کوه تجلی ، سرازیر می شوند

روز ســــــلام بـــــــــــــاران،

سلام ، سلام ، سلام تا مطلع فجر!

بهـــــار اگر چه تکرار است،

اما تـــــــــــــکرار تــــــــــــازگی است.

و "نوروز" اگرچه کهنه ترین روز است،

اما عــــــــــیـــــــــــن نوآوری است.

این تکرار ، تاییدی است بر نوآوری بهترین ِ آفرینندگان

هنرمندی که هر روز و هر لحظه در کار نوآوری است.

و نوآوری ، تنها کاری است که هیچ گاه کهنه نمی شود.

نوروز روزی اســـــــــــــــــــــــت که:

علـــــــــــف نــــــــو می شــــــــــود

ســـــــــــنـــــــــگ نو می شود

سنـــــــــــــــــگ پشـــــــــت نو می شود!

آیا ما هم می توانیم در روز قدر خویش،

قـــــــدر خــــــویــــــش را بــــــــــدانـــــــیم؟

و تـــــــــقــــــــدیـــــــــر خویش را از پیش

نه از خطوط پیشانی ، که از خطوط کف دست خویش بخوانیم؟

تا از سنگ و سنگ پشت واپس نمانیم؟

                                                                  (قیصر امین پور)

 

 

روزاتون خوشگل و شـــــــــHaPpY NeW yAeRــــــاد

/// بــــــ BAHARـــهـــــار ///

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط ღبــــهــــارღ شکوفه ی بــهــاری () |

در غیبت همه ی بیهوده ها:

با هم بنشینیم حرف نزنیم

با هم بنشینیم و به هم نگاه نکنیم

با هم بنشینیم و سکوت کنیم

با هم بنشینیم و فقط حضور یکدیگر را

                                 و غیبت همه ی بیهوده ها را احساس کنیم،

   بر عکس همیشه که که غیبت یکدیگر را احساس می کنیم و حضور بیهوده ها را...

_______________________________________________

سلام دوستای گلم

فکر کنم یه جزء لاینفک(!) پست های هر باره ی من شده اینکه بیام و بگم بابت چند وقت نبودنم :معـــــــــــــــــــــــــذرت!!!

و واقعیتشم اینه که این بار اصلا دیگه نمی خواستم آپ کنم چون خیلی حوصلشو نداشتم ولی اومدم دیگه!

البته از بعد امتحانای ترم اول که یکم سرم خلوت تر شد تصمیم داشتم آپ کنم که نشد تا امروز...

و اما از شاهکار های من در امتحانات ترم اول سال دوم دبیرستان:

خیلی خیلی مفــــــــتــــــــــــخــــــــرم از این بابت که: این ترم معدلم 20 شد!از خود راضی حالا کارنامه هامونو که دادند همه دوستام به شوخی(شایدم جدی!) بهم می گفتن خاک بر سرت کنن با این نمره های افتضاحت! کی دوم دبیرستان معدلش 20 میشه!واقعا که جای تاسف داره و باعث سر افکندگیه! و در نهایت اینکه کلی بد و بیراه حوالمون کردن دیــــــــــگه.( بچه های بددددددد)نیشخند

ولی این بیسته قضیه داره ، اونم اینه که من با چــــــنـــــــــگ و دندون تونستم از معلم جغـــ!!!ـــرافـــ!!!ــیم زبان20 بگیرم.کلا از درس جغرافی متنفرم ، و نکته جالب این که روز امتحان نزدیک بود خواب بمونم و خیلی خدایی شد که بیدار شدم! قرار بود صبح ساعت 5 از خواب بیدار شم 3 درسو بخونم ولی گوشیم که زنگ خورد نمی دونم چرا بیدار نشده بودم.گریه

خلاصه ساعت 7:20صبح با دیدن خوابی کابوس وار ییهو از خواب پا شدم  اونم در حالیکه باید 2 مین بعدش سر ایستگاه می بودم!در همون آن نزدیک بود سکته بزنم!

سریع زنگیدم آژانس ، حالا مگه میومد! 20 مین وایسادم دم در ، هر چند دقیقه ای هم که می گذشت زنگ می زدم می گفتم پس کو ماشینتون؟ یعنی چی آقا اگه ماشین ندارین چرا ملتو معطل می کنین؟!عصبانی(همه اینا رو هم یه جوری گفتم که بعدش مو به تن خودم سیخ شد چه برسه به اون بدبخت!نیشخند) دیگه نزدیک بود گریم بگیره که بالاخره اومد و من با یک نگاه به ساعتم متوجه شدم که باید قید اون 3 درس نخونده رو بزنم!

وقتی رسیدم مدرسه سریع به یکی از دوستام که واسه امتحانا توی یه کلاس می نشستیم گفتم تو روووووووووووووو خدااااااااااااااااااا دستم به دامنت من این 3 درسو نخوندم ، اونم گفت باشه اگه بشه من بهت می رسونم!

منم دیگه امیدم اول به خدا و بعد به اون بود که برگه ها رو دادن...مژه

حالا هر روز مراقبامون شوت بودنا! ولی دقیقا همون روزی که ما یه درسی رو نخونده بودیم وایساده بود بالا سرمون ، 4چشمی مثل وزغ منو نگا میکرد! عصبانی

دیگه منم هرچی سوال از اون درسا اومده بود با اطلاعات بس پربار خودم نوشتم و آخرشم که دیگه حواسش نبود یکی دو تا سوالو بهم رسوند. و در نهایت من همه رو جواب دادم غیر از نیم نمره که هرچی به مغزم فشار آوردم دیدم هیــــــــچ فایده ای نداره و بی خیال شدم!نیشخند

چند وقت بعد که برگه ها رو تصحیح کرد دیدم نمرم 5/19 شده ، اون موقع همه معلما نمره هامونو داده بودن ، منم همه درسامو 20 گرفته بودم.از خود راضی(ولی خدایی خیلی زور داره آدم همه درساشو 20 شه غیر جغرافی!)سبز

خلاااااااصه یکی از دوستام که خیلی بیشتر از خود من!مشتاق بود معدلم 20 شه گفت برو بهش بگو من همه درسامو 20 شدم تا اینو بهت بده منم گفتم بابا بی خیال ، مطمئنم که این کا رو نمی کنه. بعد 3 تا از دوستام گفتن اگه ما راضیش کنیم باید ببریمون کافی شاپ یا بهمون آیس پک یا هات چاکلت بدی( آقا منم قبول کردم که ای کاش لال می شدم و زیر بار نمی رفتم!نیشخند)

اون سه تا هم که دیگه پرپر زده بودن و با هزار خواهش و تمنا راضیش کردن! بعد دبیرم ازم پرسید حالا اینا چرا دارن خودشونو واسه نمره تو می کشن؟! منم گفتم قراره شیرینی 20 منو بگیرن! کلی هم ازش خواهش کردیم باهامون بیاد که انگار از بیرون رفتن با بچه ها خیلی خاطره ی خوشی نداشت و قبول نکرد!

و حالا هم که من موندم و 10 نفر که به زور خودشونو چسبوندن ، که من بهشون پیتزا بدم! ولی خوب خدایی ارزششو داشت و داره چون مامان و بابایی گلم کلی ذوقمو زدن ، به این صورت که می فرمودند :

 دختر منه ماشالا    دکتر میشه ایشالا!!!!زبان

حالا ایناش که خیلی مهم نیست ، جاتون خالی اون بخش جوایز نقدیش خیلی باحال تر بود!

______________________________________

دیروز به مناسبت دهه فجر از طرف مدرسه بردنوم جشن ، وقتی وارد شدیم یه آقای جوون خوشگل باکلاسی روی سن بود ، و همون موقع بود که بنده متوجه شدم که شال گردنش دقیقا شبیه شال منه! دیگه این شد که بچه ها کلی به شال من علاقمند شدن و هی هرکسی تلاش می کرد از گردن من درش بیاره ولی من مقاومت کردم! وسط جشنم دوستم شالمو هی می چرخوند که آقاهه ببینه! توی سالنم کلی جیغ و داد کردیم که دیدیم معاونمون بد داره نگا می کنه! دوستم ازش پرسید ما اگه دست بزنیم شما ناراحت میشی؟! اونم خندیده و گفته که دست بزنید ناراحت نمی شیم ولی اون چه حرکالت جلفیه که درمیارین!!!خجالت

منو دوستتم که گذاشته بودن واسه این جور شلوغ کاریا ، دوباره بعد از چند وقت کلی جیغ کشیدیم و تخلیه شدیم!

____________________________________________ 

پ.ن1: بعد از ما یک گروه پسر بچه ابتدایی اومدن که من دلم می خواست با همشون دوست بشم انقدر که اینا گوگولی و خوشگل و با نمک بودن ، با سه تاشون دوست شدم ، اسماشون دانیال و پوریا و امیر حسین بود ، دانیال از همشون باحال تر بود. با چند تا از دوستام 10 مین وایسادیم کنارشون ، وقتی داشتن می رفتن توی سالن من به دانیال گفتم دانیال منو فراموش نکن ، اونم گفت باشه واست نامه می نویسم! نیشخندواااااااااااااااااای که چقد با نمک بود  دانیــــــــــــال جونم!قلب

پ.ن2:بچه ها احتمالا نمی تونم برای این پستم خبرتون کنم! قبلا ببخشید!

پ.ن3:به نظر من لحن و نوع کلماتی که توی حرف زدنمون به کار می بریم می تونه ملاکی باشه واسه قضاوت در مورد شخصیت و جایگاه فکری  و اجتماعیمون.

 و گاهی آدم چقدر غصه می خوره از حرف ها و کلامی که از بعضی ها می شنوه!ناراحت

پ.ن4:راستی بچه ها چون خیلی وقت ندارم بهتون سر بزنم نظرای این پست رو غیرفعال می کنم تا شرمندتون نشم، اگه باهام کار داشتین بیاین یاهو مسنجر اونجا در خدمتتونم!لبخند یا توی پست قبلی برام کامنت بذارین. مرسیماچ

!BAHAR loves SPRING

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط ღبــــهــــارღ شکوفه ی بــهــاری () |

 

یک هوس ، گناه ، گاه از یک فطرت پاک و سرشار طهارت یک روح حکایت می کند ، در حالیکه یک کار خیر ، یک پارسایی و عفت مایه ی عفن و زشتی از خباثت یک ذات کریه و مبتذل را در خود پنهان دارد!
"دکتر شریعتی"
 ____
سلام به همه دوستان عزیزم که تو این 2 ماهی که حضور بنده بس پررنگـــــ (!) بود با نظرات قشنگشون هی منو مشعوف می کردن!
حقیقتا داشتن چنین دوستانی مایه مباهاته!ماچ
تو این دو ماه کلی اتفاق ریز و درشت افتاد که مثلا درشت ترینش ای بود که:
بنده بعد از یک دهه + اندی سال که از عمرم می گذره بالاخره به اخذ سـِمت مقدس "دختر خاله" نایل شدماز خود راضیهورا
یه دختر خاله( و تنها یک دختر خاله!) دارم که ایــــــــــــــــــنقد خوشمله
"عــســـل" جونم اسمشم مثل  خودش شیرینهماچ
تازه امروز 1 ماه و 3 روزشهقلب
و من عاشقانه دوست دارم گلوشو بوس کنم!نیشخند
خوب دیگه ریزاشو یادم نمیاد!
ولی اینو بگم که همشون خوبـ ِ خوب بودن و هیچ اتفاق بدی حادث نشدبازنده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یه روز سر کلاس دین و زندگی بودیم منم فشارم افتاده بود پایین ، دستام یخ کرده بود ، دست یکی از دوستام که مثل چی گرمه (!) رو گرفته بودم تو دستام!خجالت
چشمتون روز بد نبینه! وسط درس بودیم که ناگاه دبیر دلسوز و مهربان و شریف و گرامی دین و زندگی که با اعتماد به نفسی کاذب می پندارند قبله عالم تشریف دارنسبز ، دهان مبارکشان را باز کرده نطق فرمودن که:بهار شما توانایی پرواز کردن داری؟!سوال
حالا من از همه جا بی خبر گفتم: بله خانوم؟!متفکر
اون:آخه دیدم دست "م" رو گرفتی ، گفتم شاید شما دو تا مثل دوقلو های افسانه ای هستین ، دست همو که می گیرین می تونین پرواز کنین! پرسیدم که اگه میتونین من و بقیه بچه ها آمادگی داشته باشیم!
من: خانوم شما فکر می کنین ما اگه دست همو بگیریم به نظم کلاس خللی وارد میشه؟!عصبانی
اون: دیگه دهان مبارکشو بست و به نطق گهربارش پایان داد!سبز
حالا به هر حال ما که نفهمیدیم مقصود شومش چی بود!نیشخند ولی دونستن همین بس ، که ایشون شخصیتی بسیار منحرف دارن!
لابد فکر کرده که ما...!!!مژه
آخه آدم چی بگه به همچین آدمایی!زبان
___________________________
 
امتحانامون از 4/10 شروع شده و تا به امروز به حول قوه الهی 2 تاشونو دادم. 99% دو تاشونو 20 می گیرم!از خود راضی(20 چه نمره سوسولیه!نیشخند)
روزگار چقد زود می گذره ها! انگارهمین دیروز رفتیم مدرسه ! حالا امتحانای ترم اول شروع شده! 
 ____________
خوشحالی نوشت: زمستون اومده و این چقدر خوبه که تا بــهــارِ محبوب من فقط یه فصل فاصله داریماز خود راضی
تاسف نوشت: یه روز ادعا می کردیم چیز هایی برامون مهمه که نبود! واین چقدر غمناکه!
____________
اما مــن از "همیشه بودن"               سرشارم ای تمامت بودن!
 
ای فصل ها ، ای قصر ها            کدام روح از مردن عاری است
BYE.......BAHAR.......
 
نوشته شده در دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط ღبــــهــــارღ شکوفه ی بــهــاری () |

 

****Hi All***
گفتیم یه جور متفاوتی سلام کنیم!:پی
دلم واسه همه تنگولیده شده بود یه عالمه ، مخصوصا واسه نیلوفر گلم و آرتا جووووونم
ولی اصلا وقت نمی کردم بیام نت
تا اینکه...
امروز، ییهو یک احساس بسی قریب در درونم -از صبح- هی می فرمودن بعد از n  روزدوباره بیام یه اظهار وجودی بکنم!زبان
اول از همه بهتون بگم قضیه "کشاورز معروف اندیس 2" چیه که از تو خماریش دربیاین!!!
(واقعا هم که همه دوستانم از نخبگان جامعه امروز تشریف دارن وبعد از سوزاندن کلی فسفر، یک سری حدس هایی زده بودن که بعد از خوندنشون چشم های بنده 4 تا می شد!نیشخند)
اهم: یادتونه همین چند وقت پیش تیم والیبال ایران با ایتالیا بازی داشت؟!
خداییشم ایران خیـــلی باحال بازی کرد ، فرداش که ما رفتیم مدرسه همه بچه ها تو کف بازی شب قبل بودن و معلوم شد که همه عاشق" آرش کشاورز" و "سعید معروف"
تشریف دارن!!!:دی
من خودم آرش کشاورز خیلی دوست می دارمقلب
همون روز سر زنگ دین و زندگی بودیم که دبیرمون گفتباید گروهبندی شین، اول اعضای گروهتونو انتخاب کنین بعد واسه گروهتون اسم بذارین(انقد بدم میاد از این سوسول بازیا!زبان)
من و 5 تا از دوستان گرام هم یه گروه شدیم و فقط اسمش مونده بود.
 بعد هر کی اسم سوژه خودشو می گفت واسه گروه!نیشخند
خلاصـــ ـــه واسه جلوگیری از ایجاد نزاع و درگیری، تصمیم گرفتیم یه اسمی بذاریم که مورد قبول همه باشه و از اونجایی که هنوز اندر کف بازی والیبال بودیم ، نتیجه مذاکراتمون این شد که اسم "آرش کشاورز" و "سعید معروف" رو با هم ادغام کنیم(جون من کلمه ادغامو داشته باش!!!)
 
و در نهایت اسم گروهمون شد"کـــ ــشاورزان معروف"!!!
 حالا هر کدوم از 6 نفر اعضای گروه هم اختصاصا به این صورت معرفی میشن: 
کشاورز معروف اندیس1
کشاورز معروف اندیس2
کشاورز معروف اندیس3
کشاورز معروف اندیس4
کشاورز معروف اندیس5
کشاورز معروف اندیس6
و این جانب شدم "کشاورز معروف اندیس2"زبان
دبیرمونم که هرچی تلاش کرد نتونست بفهمه قضیه از چه قرار بوده!
البته اولش می خواستیم "کمانگیر" هم بذاریم تنگ ِ "کشاورز" و "معروف" که دیگه به علت ضایع شدن قصد شوممون ازش صرف نظر کردیم!مژه
در اون صورت حالت های پیش ِ رومون عبارت بودند از:
1-کشاورزان معروف کمانگیر
2-کشاورزان کمانگیر معروف
3-معروفان کمانگیر کشاورز
4-معروفان کشاورز کمانگیر
5-کمانگیران معروف کشاورز
6-کمانگیران کشاورز معروف
که با اندکی تعقل و تامل به این نتیجه رسیدیم که با کلاس ترین گزینه همون اولیه! و با صرف نظر از بخش کمانگیر "کشاورزان معروف" حاصل شد!عینک
 
هه هه هه! و این بود قضیه پیچیده و مفصل راز "کشاورزان معروف"!
 که متاسفانه باید به اطلاعتون برسونم هیچ کس موفق به کسب جایزه نمیشه و جایزه معهوده که یک دستگاه "سانتافه" بود نصیب خودم میشه!!!!زبان
حالا ملت هی به ما میگن شما مگه خانوم دکترای آینده نیستین؟! می خواین کشاورز شین؟!
و در همین حین بنده به این نکته ظریف اشاره می کنم که: "یک کشاورز معروف بودن بسی بهتر از یک پزشک گمنام بودن است."نه؟!
 
____________________________________________________
خوب حالا از مـــشـــهـــد رفتنم بگم براتون:
چند روز پیش باباییم اومد و گفت: می خوایم 5شنبه بریم مشهد( این جمله رو در حالی فرمودن که تصور می کردن من خیــلی خوشحال خواهم شد!!!)
من:جاااااااااااااان؟!؟!؟!؟!؟!؟تعجب
بابا:الان کلی مشعوفی.نه؟!چشمک
من:فکر نمی کنی من چه جوری بیام مسافرت وقتی کلی امتحان دارم؟!سوال
بابا و مامان با هم:مگه بده؟! تو کهباید خوشت بیاد. بده چند روز مدرسه رو می پیچونی؟!
من(با چشمان گرد شده):جوووووووووونم؟! مدرسه رو می پیچونم؟تعجب
و بعد با صراحت تمام اعلامیدم:من که عمرا نمیام م م م م!عینک
این قضیه تموم شد و من کلی خوشحالیدم که صراحت کلامم چه تاثیر بسزایی داشته
که دیگه صداشو در نمیارن!
تا اینکه...
روز 4شنبه وقتی از سرویس پیاده شدیم یکی از دبیران محترمه فرمودن:عزیزم رفتین زیارت منم حتما دعا کن.
من:جااااااااااااااااااااااان؟!؟!؟!؟
دبیر محترمه:مگه نمی خواین برین مشهد؟
من:هااااااااااااا؟!؟!؟
دبیر محترمه:مامانت امروز اومد مدرسه برای 5 روز اجازتو گرفت!
من:آهان!مژه
و در حالیکه از دبیر محترمه خداحافظی می کردم و به سوی خانه روانه می شدم(!) کلا تو این فکر بودم که مامانم چقدر دوست داره منو سوررپرایز کنه!
خلاصه 5 شنبه 29 مهر، با زور کتک و اینانیشخند) ما رو بردن مشهد!
ولی خداییش خیلی حال داد و همونجا بود که به حرف مامان و بابام رسیدم و فهمیدم پیچوندن مدرسه چه حالی میده ، اونم درست همون موقعی که دوستات نشستن و دارم امتحان ریاضی میدن ، و تو ، توی حرم امام رضا داری حالشو می بری!
دوشنبه هم برگشتیم دیار خودمون...
مشهدم که غلغله بود!
با اینکه نمی شد از 50 متری ضریح جلوتر بری ، من با عزمی راسخ تصمیم خودمو گرفتم که خودمو برسونم به ضریح!
حالا مگه میشد؟! خیلی شلوغ بود!
و در همون بحبوحه بود که نزدیک بود پـــ ِـر ِس بشم!
حالا من خودمو نمی تونم جمع و جور کنم ، اونوقت یه خانومه ی حدودا70 ساله دست منو گرفته میگه ماشالا تو که قدت اینقد بلنده راحت می تونی بری ، منم ببر!!!
منم گفتم غمت نباشه جیگرم حتما میبرمت!!!!!نیشخند
آخرشم با کلی تلاش به هدفم نایل شدم و رسیدم به ضریح...
خلاصه خیلی خوش گذشت و اگه نمی رفتم پشیمون می شدم
_____________________________________________
 
امروز حالم خیلی بد بود. سرما خوردم در حد بوندسلیگا!
حالا نمی تونم حرف بزنما! ولی تو مدرسه به دوستام گیر دادم میگم من سرما می خورم صدام خیییییلی قشنگ میشه!!! نه؟!؟!؟
حالا دقیقا همن امروز که هوا بارونی بود(عشق منه! تازه زیر بارون بستنی هم خورم!) سرویسمون دیر اومد! نزدیک بود منجمد شم کلی دندونک زدم!
بعد از 30 دیقه که آقا تشریف آوردن و کاشف به عمل اومد که آقا خواب تشریف داشتن ، رفتیم نشستیم تو سرویس.  منو میگی پنجره رو باز کردم که بارون بریزه تو صورتم!نیشخند
بچه های سرویس: ببند اون بی صاحابو!مگه تو عقل نداری! همینجوری داری میمیری انقد که حالت بده! شیشه رو هم کشیدی که بارون بخوره به صورتت؟!؟تعجب
منم گوش ندادم!
واقعا چرا بعضیا انقد نفهم و بی احساسن؟! من در هر حالی که باشم وقتی بارون بیاد از خود بی خود میشم!!!
____________________________________________
 
عاشق آهنگ "سراب رد پای تو" از آلبوم "دنیای این روزای من" داریوشم
عششق ِ منه این آهنگش:قلب
 
سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد
کجا دستاتوگم کردم که پایان من اینجا شد
کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم
که هر شب هرم دستاتو به آغوشم بدهکارم
تو با دلتنگیای من تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری ، تظاهر می کنم هستی
تو آهنگ سکوت تو ، به دنبال یه تسکینم
صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر می بینم
یه حسی از تو در من هست که می دونم تو رو دارم
واسه برگشتنت هر شب درا رو باز می ذارم...
________________________________________________
 
پ.ن1:عزیـــــــــــز دلم تولد قشنگتو 1000000 بار بهت تبریک می گمماچ(با تاخیـــر)
 
یه عالمه خیلی زیاد دوسِت دارم:-*
 
پ.ن2: یه شخص شخیصی که هیچ نام و نشونی هم نذاشته بودن ، برای من نظر گذاشتن که " تو چرا انقد خودشیفته ای"!!!
و در ادامه سخنان گوهر بارشون(!) فرمودن: اصلا همه بچه" سمپادیا" مغرورن! انگار حالا کی هستین...
و بعد هم لطف فرموده، فحش هایی دادن که دیگه نمی تونم بگم!
حالا من خودم آدم دموکراتیم و به نظرم آزادی بیان حق هر کسیه!
ولی آقاجون تو اگه راست میگی ، یه نشونی از خودت می ذاشتی تا من بهت بفهمونم  کی خود شیفته است!!:دی
به نظر شما من واقعا اینجوریم آیا؟!
پ.ن3:دلم واسه همتون تنگ شده بود این هوا:-*
 
 
بای  $$$بــهــ ــار- کشاورز معروف اندیس2$$$
 
 
 
 
نوشته شده در دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط ღبــــهــــارღ شکوفه ی بــهــاری () |

اولین سلام پاییزی خودمو توسط همین تریبون(!!!) به همه دوستای بهاریم تقدیم میکنم!نیشخند

خیلیا هی اومدن گفتن چرا آپ نمی کنی!

منم گفتم گناه دارین و دلتون برام تنگولیده و اینا...، دیگه این شد که اومدم!

البته دلیل اصلی غیبت بی سابقه بنده این بود که در طی پروسه دعوای بین من و "..."(دوست عزیز کنجکاوی نکن دیگه! می خواستم بگم با کی ، خودم می گفتم!زبان) کامیم کلا مُرد و نتیجه حاصله اش این مدت دوری بنده از نتــــــ بود! خداییش خودمم زیاد حوصله وبلاگ نوشتنو نداشتم!عینک

و اما...

یه خوبی که داشت این بود که بنده دوستان وفادارمو پیدا کردم و فهمیدم اونی که میاد وبم واسه اینکه برم به وبش کیه(!) و اونی که واسه شخص شــــ ــخیص خود بنده میاد کیه!از خود راضی

و همینا دیگه...

پ.ن1: 16 شهریور تولد 1 سالگی وبم بود ولی چون سیستمم خراب بود نتونستم آپ کنم!ناراحت

حالا تولد وبلاگ جونمو با این هوا تاخیر بهش تیریک میگمهورا

پ.ن2: به نظرتون واقعا من برگشته ام آیا؟!؟!؟نیشخند

پ.ن3:قسمت شه به همتون سر می زنمماچ

     $$$ بــ ـــــهــــــ ــــار - کشاورز معروف اندیس2$$$

پ(پ.ن3) اگه گفتین این قضیه کشاورز معروف چیه؟!نیشخند

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط ღبــــهــــارღ شکوفه ی بــهــاری () |

بغضی که مانده در دل من وا نمی شود
 
                       حتی برای گریه مهیا نمی شود                        
 
بعد از تو جز صراحت این درد ِ آشنا
 
                     چیزی نصیب این من ِ تنها نمی شود                             
 
آدم بهانه بود برای هبوط عشق       
 
   این جا کسی برای تو حوا نمی شود                
 
                      دارم به انتهای خودم می رسم ، ببین 
 
               شوری شبیه یاد تو بر پا نمی شود                                 
 
                                از من مخواه تا غزلی دست و پا کنم         
 
احساس من درون غزل جا نمی شود!
 
_____________________________________
 

پ.ن:خدا رو شکر بالاخره کلاس زبانم تموم شــــدددد!

ولی فکر کنم بیشتر از من ، معلم زبانم از تموم شدن کلاس خوشحاله ، از بس که من این ترم رو نروش دوچرخه بازی کردم.از خود راضی

هر موضوعی که واسه بحث میداد ، من به سیاست و دولت ربطش میدادم!

تازه جلسه قبل وقتی داشت حرف میزد ، من و ندا داشتیم عکسامونو به هم نشون میدادیم! بعد دعوامون کرد و گوشی هامونو ازمون گرفت!

بعد از کلاس هم که رفتیم گوشی هامونو بگیریم بهمون چشم غره می رفت!

حالا ما سر خوشـــــ ــــ ، اصلا عین خیالمون نبود! به جای اینکه مثلا عذر خواهی کنیم غش غش می خندیدیم!نیشخند

فکر کنم دلش می خواست کلمونو بکنه.مژه

پ.ن٢:عاشق دعای سحرم ، مخصوصا وقتی به اینجا میرسه:

"اللّهم طهّر قلبی مِنَ النِّفاق ، و عَمَلی مِنَ الرّیا ، و لِسانی مِنَ الکِذب ، و عَینی مِنَ الخیانت"

.

نوشته شده در جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط ღبــــهــــارღ شکوفه ی بــهــاری () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


كدهای جاوا وبلاگ




انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس